دو تا حیرون من و تو

جنگ بی ثمر با زن....

عصر هر جمعه روح خسته من

می گریزد دوباره از این تن

می رود سوی یک غروب سیاه

خسته از جنگ بی ثمر با زن

زن که نه! لیلی من مجنون

می شود آشنا ترین دشمن

در تلاقی واژه ها ای کاش

آرزوهای ما نمی مردن

گرمی وصل و سردی هجران

حاصلش می شود ترک خوردن

حرمت خاطرات ما این بود؟

گر چه سودی ندارد این گفتن

شاید آنها که دوست می دیدیم

زندگی را به نا کجا بردن

بین بیراهه ها چه می بینیم؟!

((مرگ فردای آبی و روشن ))

 

 

 

 

 

 

   + تک و تنها ( حسین ) ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
    پيام هاي ديگران ()
     تو از بازی گریزانی ، من از بازیچه بودن سخت بیزارم