دو تا حیرون من و تو

تقدير

 

گاهی خدا میان غزل پیر می شود

او هم اسیر گردش تقدیر می شود

امروز آفریده یک انسان باشکوه

فردا از آفریدن ما سیر می شود

 

 

وقتی غزل به وسعت آیینه می رسد

احساس های خوب تو زنجیر می شود

چشم انتظار آمدن منجی ام ولی

هی چهره ها در آیینه تکثیر می شود

 

 

شب ناگهان مشوش تب می شود و باز

کابوس های خواب تو تعبیر می شود

در این کویر خشک ، تو دریا نمی شوی

مرداب خاطرات تو دلگیر می شود

 

 

گفتی نمی روی تو، ولی ساک بسته ای!

این سرنوشت توست برو دیر می شود

این حرف آخر است : چرا ای خدای من-

- انسان باشکوه تو تحقیر می شود؟

 

   + تک و تنها ( حسین ) ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥
    پيام هاي ديگران ()
     تو از بازی گریزانی ، من از بازیچه بودن سخت بیزارم