دو تا حیرون من و تو

«مسافری که به مقصد نمی رسد آخر»

 

 

خدا سرشته مرا از غبار راه سفر

میان حادثه ها بی پناه و بی یاور

نه خانه ای نه دیاری تبار و ایلی نیست

نه آشنا نه نشانی فقط نگاهی تر

 

 

به من رسیده از این روز و روزگار سیاه

هوای خاطره هایی که می زند برسر

تمام ثانیه ها را شبانه می شکند

ترانه های دل من در انتظار سحر

 

 

غزل نوشتن ما هم کلیشه ای شده است

از عشق تازه و از یک جدایی دیگر

شب سیاه من از هر ستاره ای خالیست

دل شکسته من از همیشه تنها تر

 

 

تمام آینه ها رفتن تو را  دیدند

بریده ای دل از عشق و دعا ندارد اثر

تو رفته ای  پی رویا و من که بی تو شدم

«مسافری که به مقصد نمی رسد آخر»

   + تک و تنها ( حسین ) ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٧
    پيام هاي ديگران ()
     تو از بازی گریزانی ، من از بازیچه بودن سخت بیزارم