«مسافری که به مقصد نمی رسد آخر»

 

 

خدا سرشته مرا از غبار راه سفر

میان حادثه ها بی پناه و بی یاور

نه خانه ای نه دیاری تبار و ایلی نیست

نه آشنا نه نشانی فقط نگاهی تر

 

 

به من رسیده از این روز و روزگار سیاه

هوای خاطره هایی که می زند برسر

تمام ثانیه ها را شبانه می شکند

ترانه های دل من در انتظار سحر

 

 

غزل نوشتن ما هم کلیشه ای شده است

از عشق تازه و از یک جدایی دیگر

شب سیاه من از هر ستاره ای خالیست

دل شکسته من از همیشه تنها تر

 

 

تمام آینه ها رفتن تو را  دیدند

بریده ای دل از عشق و دعا ندارد اثر

تو رفته ای  پی رویا و من که بی تو شدم

«مسافری که به مقصد نمی رسد آخر»

/ 4 نظر / 22 بازدید
فرهاد

سلام حسین آقا!حال ؟ احوال؟! اگر چه میدونم...

مصطفی آهنی

سلام حسین عزیز....باز هم ممنون خیلی زیبا بود ...شاد و سلامت باشی و خداوند حافظ جان تو و عزیزان گلت ...تا همیشه... ارادتمند مجید آهنی

غزل خونه

سلام دلیه دیگه، دلی که باشه به دل میشینه، فقط گوشه هاشو یه سوهان بزن که اینجوری نخراشه دلو... مرسی حسین...

کرگدن

بعضی جاهاش خیلی خوب بود ... مثلن : نه آشنا نه نشانی فقط نگاهی تر ... یا : تمام آینه ها رفتن تو را دیدند خوب بود اما نه مثل قبلی ها ... دلیلش هم خب مبرهن است جیگر ! ولی همین که می گی و می نویسی خوبه ...