گرمی وصل و سردی هجران......

عصر هر جمعه روح خسته من

می گریزد دوباره از این تن

می رود سوی یک غروب سیاه

خسته از جنگ بی ثمر با زن

 

 

زن که نه! لیلی من مجنون

می شود آشنا ترین دشمن

در تلاقی واژه ها ای کاش

آرزوهای ما نمی مردن

 

 

گرمی وصل و سردی هجران

حاصلش می شود ترک خوردن

حرمت خاطرات ما این بود؟

گر چه سودی ندارد این گفتن

 

 

شاید آنها که دوست می دیدیم

زندگی را به نا کجا بردن

بین بیراهه ها چه می بینیم؟!

((مرگ فردای آبی و روشن ))

/ 4 نظر / 17 بازدید
کرگدن

گرمی وصل و سردی هجران حاصلش می شود ترک خوردن این عالی بود حسین ... خیلی عالی ...

یغما ...

سلام رفیق خوب آرزوها ... بابا خیلی شعراتون بیسته.میگم بعد بیست چه عددی بهتره؟؟؟؟؟؟/ وبلاگتون همون عدده... میشه به منم سر بزنید؟پشیمون نمیشید. با آرزوی بهروزی وسعادت آقا حسین. [گل][گل][گل][قلب][قلب][قلب]

اکرم مهدی پور

سلام. مرسی از اومدن ونظرتون راستی خیلی خوبه آدم براش مهم باشه که دوستاش ازسش ناراحت نباشن...........

غزل خونه

سلام طبق معمول کارت درسته و دلی میگی... و طبق معمول تلخ...