او ، امروز ، آمد!

indriel2.jpg?uniq=239geu

 

به نام آنکه نمی دانم از کجا آمد

شبیه معجزه ای بود و با دعا آمد

دوباره حس عجیبی به واژه هایم داد

برای مرهم زخمم غزل نما آمد

غریبه ای شده بودم به نا کجا آباد

ترانه ای شد و با سنگ دلربا آمد

همیشه فاصله ای با زمین خاکی داشت

رها....رها شد و از دیگران جدا ، آمد

کسی که قلب مرا از ستاره ها پر کرد

مثال آیه ای از آسمان ما آمد

دمی به وسعت عیسی و نوری از اعجاز

برای این دل زخمی و مبتلا آمد.

 

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ايرانی

سلام از اينکه بی دعوت اومدم شرمنده .. ولی خيلی خوشحالم که شعرت رو تقريباْ‌داغ مطالعه کردم .. خوش آمد آنکه نمی دانی از کجا آمد ... شکسته قلب تو را مهر و کيميا ..آمد ... نبود گر غزلت را رديف و قافيه ناب ... ردیف و قافیه شد پاک و بی ریا آمد .... شعرت خیلی رون و خوشگل بود .. حیفم اومد کمی جسارتاْ‌خرابش نکنم ... حلال کن .. از خوبی غزل خودته قبل از من هم دوستان خلاصه یه کارهایی با غزلت کردن . شاد باشی ..خدانگهدار..

ارثی زاد

سلام یک استکان غزل با غزلی کوچولو بروز شد . در مورد غزل شما زياد ارتباط برقرار نداشتم . قبليها بهترند

محمد (جستجوي شبانه )

سلام . زيبا بود . به من هم سری بزن چون نوبت به نقد اجتماعی رسيده بود تو وبلاگم و با مطلبی در اين خصوص به روز هستم .

بهمن محمدزاده

سلام نازنین غزل خوشگلیه دیشب اومد و خوندم ولی امان از دست این پرشین که اجازه نداد حضورم رو زودتر اعلام کنم . بابت اینهمه تاخیر شرمنده ام موفق باشی عزیز

سعيد

به نام آنکه نمی دانم از کجا آمد شبیه معجزه ای بود و با دعا آمد سلام... قشنگه دوست قديمی.. سعید آپ کرد.. دلم برای انتقادات شاعرانت تنگ شده...

سياوش ( غروب آسمان )

چقدر خوشحالم! چقدر !!! ... پس دیگر گفتن ندارد که 11 تیر یک سالی ، به دنیا آمدم و به همین بهانه ، باید یازدهم تیر هر سال خیال کنم از نو زاییده شده ام ... برای نمی دانم چندمین بار ... که منتظر بمانم برای آنکه یک نفر دیگر به جمع آدم ها اضافه شده تا به تسریع زوال دنیا و آدم کمک کند ، هدیه بگیرم ... که ذوقمرگ شوم از فکر آینده ای که دارم تسخیرش می کنم ... 19 – 20 – 21 ... می آیند و می روند ... از پیری می ترسم ... خیلی زیاد . بیشتر از وحشتی که همگان از مرگ دارند ... چه ، پیری سرآغاز بالیدن است به گند و کثافت هایی که یک عمر به بار آورده ایم . که بگوییم سال ها زیستیم تا بدانیم و حالا که می دانیم ، فهمیده ایم جهل بزرگترین نعمتی ست که خداوند به بشر داده و بشر آنچنان بی لیاقت است که همه این موهبت را به آگاهی لجن مالی شده اش می فروشد ... که بگوییم یک عمر زیستیم تا منتظر بمانیم دیگران جانشان را کادو بپیچند ، بگذارند مقابل نگاه حریصمان و وقتی گذاشتند ، هدیه شان را پس زنیم که روبان کادویشان به جای قرمز جگری ، قرمز گوجه ای بوده است . که بگوییم ... خوشحالم !

somaye

چه آشنايی غريبی حس اين واژه ها رو تزئين کرده ! اون کيه يا چيه که وقتی ازش حرف می زنن شبيه همه بغضهای شيرين عاشقانه ميشه ؟! کيه که به هر نظری آشناست ؟! کيه که صدای قدمهاش ضربان هر قلبی رو نوازش می کنه ؟! چيه که رنگ بودنش با رنگ بارون و اشک و شبنم رقم خورده ؟! کيه که هيچ صدايی بدون لرزش نمی تونه حضورشو اعلام کنه ؟! اون چی می تونه باشه که هميشه آخرين دليل ميشه برای خواستن موندن و نفس کشيدن ؟! خيلی قشنگ ميشه وقتی مجبور باشی با نگاه خودش در انتظاری به وسعت بی نهايت بودنش دستهای بی نيازی خودش رو به سمت محبت بی نهايتش بگيری و با زبان خودش خودش رو از خودش طلب کنی . .. . آيا عشق چيزی به جز بودن است ؟!

ف.شيدا

سلام من با اجازتون یکماهی به مسافرت میروم اما با بازگشتم دنباله نوشته های شما را خواهم گرفت شاد وموفق باشید

مجيد اسطيری

سلام عزيز . شعر زيبايی بود . اگر اجازه بفرماييد وبلاگ خودتون و خانوم رو لينک کنم . بدرود .